زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... در تدارک جشن قدم 1 ...

1391/7/26 21:46
نویسنده : مامان رادين
276 بازدید
اشتراک گذاری

...    وقت تماماما من هنوز کفش نخریده بودم که؟؟؟

اگه نمی خریدم ، جشن پسری منتفی می شد...

 به نام خدای مهربون

 

  •  تدارک جشن قدم 1                                                                ٢٧/٠٧/١٣٩١

         

امروز پنج شنبه است و ساعت ٥:٠٠ بعد از ظهره .

من و رادین پسری داریم با هم می ریم بیرون تا واسش پاپا بخرم...

چند روزیه تو فکر گرفتن جشن قدم واسه گل پسری هستم ، اگه برنامه هام ردیف بشه فردا می خوام واسه گل پسری جشن بگیرم.

بابا محسن ، از صبح تا شب کلاس داره و فقط واسه ناهار خونه اومده ...

غروب پائیز و من پسری لباسهامونو پوشیدیم و داریم با هم میریم بیرون...

 اول تو نظرم بود تا یه سوئی شرت و کلاه واست بگیرم و بعد بریم دنبال کفش ...

خوشبختانه همون بوتیک اول این دو تا رو خریدم  

                                4.gifclothes animation - coat

 

 بعد از اونجا رفتیم دنبال کفش...

یه بوتیک ، دو تا ،سه تا ، ...

نه خیر ، کفش واسه رادین جون شده بود نیست در جهان...

کلی گشتم  یا پاپوش داشتن      یا نداشتن...

پس پسری من چی بپوشه می خواد راه بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناراحت

ساعت ٦:٠٠ بود که بابایی زنگ زد و گفت کلاسش تمومه و پشت در مونده...

طبق معمول کلید نبرده بود آخاوهناراحت

 

وقت تماماما من هنوز کفش نخریده بودم که؟؟؟

اگه نمی خریدم ، جشن پسری منتفی می شد...

بعد از خونه اومدن ، بابایی واسه ٧:١٠ راهی عروسی دختر همکارش شد و من و رادین دوباره نتها شدیم...

واسه همین تصمییم گگرفتیم با مادر روحی و بابا احمد بریم یه گشتی تو شهر بزنیم ، من که از خدام بود شاید واسه پسری کفش می خریدم...

ساعت ٨:٠٠ بود که بابا احمد اومد دنبالمون و رفتیم دنبال مادر وحی و از اونجا اول رفتیم پارچه فروشی تا مادر روحی ملافه بخره و بعد برای شما دنبال کفش بگردیم ....

4.gif

 بعد از گرفتن پارچه ، یه ساعتی رو دنبال کفش گشتیم تا بلاخره یه کفش فروشی مخصوص بچه ها که

٩٩% دخترونه داشت و ١% پسرونه یه کفش چرم قهوه ایی واست پیدا کردم ، با خوشحالی اومدم از اون طرف خیابون از تو ماشین ببرمت تا تو پاهات امتحان کنی ولی در کمال تاسف دیدم که مست خوابی و قرار شد شنبه بیایم تا واست بگیرم ....  

 بعد از خوابیدنت ، یه خورده چرخیدیم تو خیابون تا بیدار بشی و شام همه بریم بیرون ، اما خوابت طولانی شد و بابا احمد از بیرون شام گرفت و اومدیم خونه و خوردیم ....

اواخر شام خوردنمون بود که بابا محسن اومد و بعد از کمی نشستن راهی خونه شدیم ...

و با نخریدن         39.gif      مهمونی "جشن قدم " به روز دیگه ایی موکول شد..........

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)