... در تدارک جشن قدم 1 ...
...
اما من هنوز کفش نخریده بودم که؟؟؟
اگه نمی خریدم ، جشن پسری منتفی می شد...
به نام خدای مهربون
-
تدارک جشن قدم 1 ٢٧/٠٧/١٣٩١
امروز پنج شنبه است و ساعت ٥:٠٠ بعد از ظهره .
من و رادین پسری داریم با هم می ریم بیرون تا واسش پاپا بخرم...
چند روزیه تو فکر گرفتن جشن قدم واسه گل پسری هستم ، اگه برنامه هام ردیف بشه فردا می خوام واسه گل پسری جشن بگیرم.
بابا محسن ، از صبح تا شب کلاس داره و فقط واسه ناهار خونه اومده ...
غروب پائیز و من پسری لباسهامونو پوشیدیم و داریم با هم میریم بیرون...
اول تو نظرم بود تا یه سوئی شرت و کلاه واست بگیرم و بعد بریم دنبال کفش ...
خوشبختانه همون بوتیک اول این دو تا رو خریدم
بعد از اونجا رفتیم دنبال کفش...
یه بوتیک ، دو تا ،سه تا ، ...
نه خیر ، کفش واسه رادین جون شده بود نیست در جهان...
کلی گشتم یا پاپوش داشتن
یا نداشتن...
پس پسری من چی بپوشه می خواد راه بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٦:٠٠ بود که بابایی زنگ زد و گفت کلاسش تمومه و پشت در مونده...
طبق معمول کلید نبرده بود 


اما من هنوز کفش نخریده بودم که؟؟؟
اگه نمی خریدم ، جشن پسری منتفی می شد...
بعد از خونه اومدن ، بابایی واسه ٧:١٠ راهی عروسی دختر همکارش شد و من و رادین دوباره نتها شدیم...
واسه همین تصمییم گگرفتیم با مادر روحی و بابا احمد بریم یه گشتی تو شهر بزنیم ، من که از خدام بود شاید واسه پسری کفش می خریدم...
ساعت ٨:٠٠ بود که بابا احمد اومد دنبالمون و رفتیم دنبال مادر وحی و از اونجا اول رفتیم پارچه فروشی تا مادر روحی ملافه بخره و بعد برای شما دنبال کفش بگردیم ....
بعد از گرفتن پارچه ، یه ساعتی رو دنبال کفش گشتیم تا بلاخره یه کفش فروشی مخصوص بچه ها که
٩٩% دخترونه داشت و ١% پسرونه یه کفش چرم قهوه ایی واست پیدا کردم ، با خوشحالی اومدم از اون طرف خیابون از تو ماشین ببرمت تا تو پاهات امتحان کنی ولی در کمال تاسف دیدم که مست خوابی و قرار شد شنبه بیایم تا واست بگیرم ....
بعد از خوابیدنت ، یه خورده چرخیدیم تو خیابون تا بیدار بشی و شام همه بریم بیرون ، اما خوابت طولانی شد و بابا احمد از بیرون شام گرفت و اومدیم خونه و خوردیم ....
اواخر شام خوردنمون بود که بابا محسن اومد و بعد از کمی نشستن راهی خونه شدیم ...
و با نخریدن
مهمونی "جشن قدم " به روز دیگه ایی موکول شد..........



... در تدارک جشن قدم 1 ... 


